
پای صحبت دو مبارز انقلابی بیرجند
تعداد بازدید : 29
روایت مبارزه از مسجد آیتی تا میدان شهدا
قاسمی - بهمن 57 قیامتی بود در ایران، قیامی که از ماه ها قبل شروع شده بود و دیگر هیچ چیز جلودارش نبود، نه ساواک، شکنجه، حکومت نظامی، تهدید، اسلحه و نه حتی گلوله های سربی. بیرجند هم مانند دیگر نقاط کشور هر چند با کمی تاخیر روزهای داغی را تجربه می کرد اما تجمع، راهپیمایی، شعار و درمقابلش برخوردهای نظامی و امنیتی با شدت روزافزون ادامه داشت.
اوج مقابلات 7 بهمن بود، روزی که نیروهای رژیم به روی مردم آتش گشودند و علی سندروس و محمود سورگی در این روز به شهادت رسیدند و چند نفری هم مجروح شدند، اولین کشتار خیابانی با اسلحه در حالی در این جا رقم خورد که خانواده شهدای انقلاب و مجروحان هیچ کدام، از درد نگفتند و هیچ گاه پشیمان نشدند بلکه آن را افتخاری در راه انقلاب شان خواندند.
استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی/ ما پیرو قرآنیم/ ما شاه نمی خواهیم/نه شاه میخوایم نه شاپور/ نفرین به هر دو مزدور/ به گفته خمینی زمستونم بهاره/ سگ جدید دربار شاپور بختیاره، دامنه شعارهایی بود که بدون ترس ازجلوی مسجد پایین شهر تا بیمارستان امام رضا(ع) ادامه داشت.
جوانی20 ساله بود و کلاس چهارم دبیرستان ، اما مانند خیلی دیگر از همشهریانش از روزها قبل به خیابان می رفت ، روزهای سرد بهمن 57 ، بی توجه به همه اخطارها و حکومت نظامی هایی که دولت اعلام می کرد آن روز هم به خیابان ریختند، 28 صفر بود و آخرین روزهای عزاداری که آن ها را به فریاد کردن وادار می کرد، خسته بودند و دلتنگ از سرمای ظلمی به وسعت چند قرن.دیگر کار از اعلامیه، نوار و پنهان کاری گذشته بود. بهمن، ماه حرکت زنده و آشکار بود. مردم بیرجند از دی ماه به خیابان ها می آمدند. خبرهای کشور هر چند دیر و سخت اما به شهر می رسید در حالی که رادیو و تلویزیون خفقان اطلاعات بود.
حرکت ها مردمی و خودجوش بود و در راس جریان ها و حرکت ها روحانیت بودند و مرحوم آیت ا...نابغ آیتی، آیت ا...ربانی، حجت الاسلام عندلیب و... حضور داشتند، امام خمینی(ره) دیگر مهمان قلب همه بود و همگی ایشان را می شناختند. «محمد حسین قهوه چی» در بحبوحه پیروزی انقلاب جوانی ورزشکار بود که همپای دیگر دوستانش به میدان آمده بود. مانند روزهای قبل از مسجد آیتی راهپیمایی را شروع کردند، از جایی که پایگاه حرکت های انقلابی در بیرجند بود و همه مردم می آمدند از زن و مرد و پیر و جوان.
او می گوید: سربازان ارتش را مانند آجر در مسیر چیده بودند اما حرکتی از خود نشان نمی دادند و فقط نگاه می کردند و شاید در دل آرزوی همراهی، شعار و همپایی.
مسیر راهپیمایان از مسجد آیتی، خیابان کشمان، مقابل بیمارستان (خیابان طالقانی) و میدان ابوذر تا میدان امام ادامه داشت و هر روز بر سیل جمعیت اضافه می شد، در شهر کوچکی مانند بیرجند که خود پایگاه و مقر حکومت خاندان علم نخست وزیر شاه بود این جمعیت بی نظیر بود.
ژاندارمری کنار اداره مخابرات بود، جمعیت با شعارهای کوبنده به این جا رسید و مردم بی خیال همه نیروهای امنیتی پا به زمین می کوبیدند و سه مرتبه فریاد می زدند «مرگ برشاه، مرگ برشاه، مرگ برشاه» و دوباره پا به زمین می زدند و می خواندند، آن قدر با هیاهو و قدرت این کار را ادامه دادند که ژاندارم ها تحت تاثیر قرار گرفته و درحالی که حق تیراندازی نداشتند باعصبانیت به روی مردم آتش گشودند.فقط صدای شلیک گلوله بود که فریاد جمعیت را شکست و ولوله ای در جمعیت افتاد، بوی خون، باروت و آتش بود.
در شلوغی و هیاهو در قفسه سینه ام احساس نفس تنگی کردم، گفتم شاید به خاطر فشار های وارده باشد ، انگار استخوان دنده هایم شکسته بود.
هر کدام از راهپیمایان به سمتی می دویدند و برخی هم داخل دبیرستانی به نام ماندانا پناه می گرفتند. دستم را به شکم گرفتم و همراه چند نفر خودمان را به پشت اداره ثبت رساندیم و آن جا بود که متوجه خون ریزی شدم و لباسم را که بالا زدم تا زخم را نگاه کنم درد همراه روده هایم از شکمم بیرون زد اما خود را نباختم و روده ها را به داخل شکمم فشار دادم.
وی ادامه می دهد: دوستانم دنبال خودرویی برای بردنم به بیمارستان بودند.
«سورگی» فروشنده لوازم برقی در میدان شهدا، ژیانی داشت و مرا به قصد بیمارستان سوار کرد و در بین راه جوان دیگری هم به ما اضافه شد که تیر از روی پیشانی اش گذشته و زخمی بر صورتش کشیده بود.
داخل یکی از اتاق های بیمارستان جوان مجروح دیگری هم روی تخت بود و مرا هم به آن جا بردند اما او که حالش بدتر بود را به اتاق عمل بردند و زمان زیادی نگذشت که نوبت من رسید در حالی که نمی دانستم آن جوان شهید سندروس است که قبل از عمل به شهادت رسیده است. بعدها شنیدم که شهید سورگی هم بعد از من به بیمارستان منتقل شد اما پیش از هر اقدامی شهد شهادت نوشید. وقتی بیمارستان نیاز به خون برای مجروحان را اعلام کرد صفی طولانی از بچه های دبیرستان و پیر وجوان به نوبت ایستادند.
به گفته وی کار پزشکان با تجهیزات ناقص آن زمان نتیجه بخش بود و من به عنوان یکی از مجروحان راهپیمایی هفت بهمن نجات یافتم هر چند بخشی از روده هایم را برداشتند و چند بخیه به معده ام زدند. حالا باز هم از آن روز راضی ام. بعد از عمل هم پشیمان نشدم حتی وقتی چند بار دچار پیچ روده و دوباره راهی اتاق عمل شدم. چند روز از عمل گذشت اما به خاطر عفونت شدید زخم و تب های طولانی مدت از بیمارستان مرخص نشدم بلکه به خواسته روحانیت و بعد از کمیسیون پزشکی به مشهد انتقال یافتم. آن جا حضورم باعث حیرت عوامل بیمارستان شد وقتی فهمیدند که در بیرجند و مقر حکومت علم هم مردم راهپیمایی کرده اند و حتی زخمی و شهید شده اند.
این مبارز از روز پیروزی هم خاطره دارد و می گوید: وقتی از شادی و خوشحالی مردم و سرنگونی رژیم شاهنشاهی مطلع شدم از پزشکان خواستم حداقل از روی تراس بیمارستان جشن مردمی را همراهی کنم و آن جا بود که مردم شاخه های گل را از آن طرف نرده ها برای بیماران داخل بیمارستان می انداختند و بهترین لحظه های همدلی و وحدت و اطاعت از رهبرشان را جشن گرفتند.
به نظر او همه روزهای بهمن 57 خاطره بود. حرکت مردم، معرفت، محبت و فداکاری های خالصانه ای که نمی توان آن ها را توصیف کرد. روزهایی که مشابه اش را در طول عمرم ندیده ام و برایم تکرار نخواهد شد. خاطره گلوله شیرین برای همه عمر در ذهنش باقی است دردی که شیرینی انقلاب را به جان او و دوستانش هدیه کرد. روزهای انقلاب را به خوبی به یاد دارد، آن روزها 39 سال داشت و پیمانکار بود و همراه دوستانش درگوشه و کنار جمع می شدند و برنامه ریزی می کردند که از کجا و با چه شعاری شروع کنند.
سید «محمد حسین پور» از روزی می گوید که چماق به دست ها با ماشین آمدند و همه جور آدمی در جمعشان دیده می شد؛ ارتشی، ژاندارم، لباس شخصی و ...، شاید با این نوع پوشش قصد فریب دادن مردم را داشتند اما آن ها آمده بودند تا سد راه مردم شوند و خیابان حکیم نزاری را قرق کرده بودند و می گفتند بگو جاوید شاه و هر که نمی گفت با چماق سفت و سخت تنبیه می شد. نیم ساعتی نگذشته بود که در بین مردم پیچید که دارند شیشه های مسجد آیتی را می شکنند، کار همین چماق به دست ها بود، با دوستانم به آن جا رفتیم یک کامیون آجر برای بنایی در همان نزدیکی ریخته بودند و ما هم از آن بر می داشتیم و شیشه ماشین چماق به دست ها را می شکستیم، سلاح مردم همین بود؛ سنگ و آجر، بعد از مدتی با همان آجرها خودمان را هدف گرفته بودند و اسلحه، چاقو و چوب همراه داشتند و تهدید می کردند. وی ادامه می دهد:درگیر بودم و اصلا متوجه نشدم که کی و توسط کدام یک از چماق دارها آجری به صورتم اصابت کرد و خون از صورتم جاری شد. از روی برف ها سر خوردم و داخل جوی آب افتادم اما دوستانم بعد از مدتی مرا به بیمارستان رساندند. فک بالا و چند دندانم شکسته بود. شهید سندروس و سورگی هفت بهمن در بیمارستان شهد شهادت نوشیدند.هر روز برای پانسمان و کشیدن ریشه دندان به بیمارستان می رفتم و پس از چند روز ماشینم را با شیشه های شکسته برایم آوردند، کار همان چماق به دست ها بود.