35 سال اعتیاد همسرم را پنهان کردم

بعد از چند سال دوباره روزنه های امید به رویش باز شده است. هر روز با نگاه امیدوارانه راهی کمپ می شود تا ستون زندگی اش، دوباره قد راست کند و از سیاهی اعتیاد خلاص شود. هر روز ساعتی را با شوهرش می گذراند و از زندگی با هم می گویند. حالا 22 روز پاکی شوهرش را تجربه می کند هر چند تا مدتی پیش وقتی او را می دید رشته های زندگی اش را پنبه شده می دید. زن میان سال که برای دیدن همسرش به کمپ آمده است درباره چرایی اعتیاد او می گوید: همه این بدبختی ها را پسر عموی همسرم به سرش آورد، مرتضی اهل این کارها نبود به قول آشنایان و همسایه ها سرش توی لاک خودش بود.
اوایل ازدواجمان بود که پای پسر عمویش که در مشهد زندگی می کرد به بیرجند باز شد. اوایل خیلی به رفت و آمدهای او توجه نداشتم اما بعدها فهمیدم ورشکست کرده و قرار است با مرتضی شراکت کند. خیلی نگران بودم و بارها به مرتضی گوشزد کردم که حواسش را جمع کند اما همسر دل رحمم می گفت حالا که او زمین خورده است باید من و تو دست او را بگیریم. همه چیز خوب پیش می رفت اما دیر آمدن های مرتضی و رفت و آمدهای گاه و بیگاه پسر عمویش روی اعصابم بود و هر چند بارها اعتراض کردم اما فایده ای نداشت.زن میان سال ادامه داد: جریان زندگی ما خوب پیش نمی رفت تا این که یک روز وقتی لباس های کار مرتضی را می شستم داخل جیب او بسته سیاه رنگی را پیدا کردم. تا آمدنش به خانه ذهن من هزار راه رفت. بر خلاف تصورم آن روز با پسر عمویش به خانه آمد و من هم چیزی نگفتم. وقتی آن ها بعد از صرف ناهار به مغازه رفتند بسته را برداشتم و به خانه پدرم رفتم و به برادرم نشان دادم که آن جا دنیا روی سرم خراب شد. وقتی متوجه شدم تریاک است به برادرم گفتم این بسته را داخل خانه ما انداخته اند و چون مشکوک بودم آوردم که نشان بدهم. با پیش آمدن این ماجرا اختلاف بین ما شروع شد و بارها به مرتضی تذکر دادم و حتی تهدید به طلاق کردم اما فایده ای نداشت باید به دلیل دو بچه ام می سوختم و می ساختم. تا مدتی خانه ما صحنه جنگ و دعوا بود اما دیگر پرده های حیا هم دریده شده بود و مرتضی با پسر عمویش استعمال مواد مخدر را به خانه کشانده بودند.به دلیل ترس از آبرو اعتیاد شوهرم را پنهان می کردم اما او نفهمید و پسر عمویش هم دار و ندارش را بالا کشید و برای همیشه او را ترک کرد. در این شرایط هیچ کسی نمی توانست کمکم کند جز خودم، باید برای حفظ زندگی ام کمر همت می بستم تا سایه شوم 35 سال اعتیاد را از زندگی ام دور می کردم. حالا که صاحب عروس شده ام دیگر نمی خواهم زندگی پسرم تحت تاثیر اعتیاد پدرش قرار گیرد و روزی او را برای اعتیاد پدرش سرزنش کنند بنابراین آن قدر در گوش مرتضی خواندم تا راضی شد برای ترک اقدام کند و به بهانه سفر به کمپ آمده است و حالا خوشحالم که او روز به روز پاک تر می شود.هنوز حرف های همسر مرتضی تمام نشده بود که خودش به سالن دیدار آمد. تا همسرش را دید گفت: هر روز به این جا می آیی و مرا بد عادت کرده ای به طوری که وقتی نیستی دلم تنگ می شود. مرتضی گفت: تمام این سال های سیاه را پسر عمویم به سرم آورد، کاش همان روزهای اول به حرف همسرم گوش می کردم تا حالا این وضعیت را نمی‌داشتم. این اواخر خودم از اعتیاد خسته شده بودم اما اراده ای برای ترک نداشتم و باز هم همسرم دستم را گرفت. حالا متوجه می شوم بعد از 35 سال اعتیاد پاکی چه صفایی دارد.