خاطره بازی از «چهاردرخت» تا «کُل کلاغو»
سید حسین حسینی
« هیچ خیابانی در شهر نبود... ،برق نبود با چرغ دستی به خانه هم می رفتیم... ، برای احداث خیابان خانه های قدیمی را با کلنگ خراب می کردند و با الاغ خاک ها را به بیرون شهر می بردند...، از میدان فرهنگ به بعد بیابان بود...» این سفری است به 80 سال پیش بیرجند قدیم. آن روزها که خبری از شلوغی شهر نبود. سفری به بیرجندی که امکاناتی ابتدایی مانند آب ، برق و حتی یک خیابان نداشت، هنوز کسانی از آن نسل هستند که برایمان از آن روزها و حال و هوایش بگویند. تغییرات طی این دهه ها آن قدر زیاد بوده است که وقتی این بزرگ ترهای نازنین، کسانی که هنوز صفای سادگی های گذشته را با خود دارند برایمان صحبت می کنند، گویا کسی از شهر قصه ها آمده است و لب به سخن می گشاید و تو دوست داری فقط بنشینی و گوش بدهی.
شب نشینی با چراغ دستی
«محمد علی مویدی مقدم» متولد 1305، از کسبه قدیمی بیرجند است که خاطرات زیادی در سینه دارد. برایمان از روزگاری می گوید که هنوز هیچ میدان و خیابانی در شهر نبود و شهر به دو قسمت شمال و جنوب رود ( خیابان جمهوری اسلامی فعلی) تقسیم می شد. از منزل پدری می گوید که در محله قبرستان غریبان (محدوده خانه شریف) قرار داشت و او در آن به دنیا آمد. قبرستانی که به گفته او محل دفن کسانی بود که بی کس و کار بودند. از روزگاری سخن می گوید که در سنین نوجوانی به همراه خیلی های دیگر در کارگاه قالی بافی که متعلق به شاهزاده معتضدی و بانویی به نام نواب حاجیه بود با مزد روزی یک قران کار می کرد و این که در 25 سالگی توانست خودش فرش فروشی باز کند.آن روزها مردم با هم خیلی خوب بودند چون همه، وضع شان مثل هم بود و چیزی نداشتند. برق نبود و شب ها با چراغ دستی راهی کوچه ها می شدیم و به شب نشینی هم می رفتیم. ما ابتدا در محله قبرستان غریبان بودیم و بعد آمدیم به کوچه ناصح ( کوچه شهید کیوانی که هم اکنون میدان شهدا را به خیابان 17 شهریور وصل می کند) ، بالاترهای کوچه که خیابان 17 شهریور را شامل می شود هنوز ساخته نشده بود، بعد آمدیم بالاتر و در مجموع حدود 80 سال است که در این محل زندگی می کنم.
اولین خیابان
او در باره احداث اولین خیابان شهر (نزاری) که حدود سال 17 احداث شد هم خاطرت خوبی دارد: «هیچ خیابانی در شهر نبود، همه اش کوچه بود، وقتی می خواستند این خیابان را احداث کنند بخشی از آن خانه بود و بخشی هم -گرمابه لعل به پایین- تا جایی که چشم کار می کرد هنوز زمین بود. ماشین آلات امروزی هم نبود، خانه های قدیمی را با کلنگ خراب می کردند و با الاغ خاک ها را به بیرون شهر می بردند. از میدان امام تا پل رحیم آباد (میدان ابوذر) این خیابان احداث شد که البته تا مدت ها خاکی بود.»
به گفته او اولین خودرو دارهای بیرجند، سه نفر به نام «محمد حسین خان هندی»، «آوان» و «قلندرخان» بودند که سومی برای حسام الدوله کار می کرد و دو نفر دیگر از هند و پاکستان کالا می آوردند.«مویدی مقدم» که از هیئتی های قدیم شهر بیرجند است در مورد اولین هیئت های عزاداری و همچنین شیوه عزاداری هم می گوید: اولین ها هیئت ابوالفضلی و هیئت حسینی بودند که البته هنوز محلی به نام حسینیه وجود نداشت و در خانه های مردم عزاداری می کردند. یکی از افراد به نام کبابی خانه اش را وقف عزاداری کرد که معروف شد به حسینیه کبابی که هنوز هم ساختمانش وجود دارد.
او البته از سختگیری هایی که از سوی رضاخان برای عزاداری اعمال می شد سخن گفت و این که چند سال به همین دلیل هیئت ها نتواستند برنامه ای داشته باشند.
برق در بیرجند
اما حکایت او از آمدن برق به بیرجند هم جالب است: « اول یک نفر به نام حسام الدوله در محل مزار دره شیخان، کارخانه ای بنا کرد . دیدند دور است بعد منحل شد و نتوانستند سرمایه گذاری کنند. بعد در حدود سال 20شخصی به نام استاد «رجبعلی» بود که موتور برق آورد که 50 لامپ بیشتر جواب نمی داد. در خیابان نزاری زد، بعد شهرداری کارخانه برق را وارد کرد و در خیابان منتظری فعلی گذاشت. اولین امتیازها 100 تومان بود که البته اول به خان ها و اعیان می دادند. هر چه امتیاز بیشتر می فروختند از منابع آن کارخانه را قوی تر می کردند. تا وقتی که موتور ها زیاد تر شد. کم کم منازل و بعد کوچه ها برق رسانی شد. شهرداری در یک میدان بود همین جای فعلی که به آن البته می گفتند «بلدیه»وقتی از او راز برکت زندگی های گذشته را در عین سادگی می پرسم به اعتقادات عمیق مردم اشاره می کند و می گوید: «مردم قانع بودند و از طرفی همه امورشان زیر نظر علما بود. مرحوم شیخ محمد باقر گازاری (آیتی) اگر می گفت کاسب ها حق دارند 10 به یک سود کنند ما همه قبول می کردیم حتی اگر به ضررمان بود.»
دبستان منصف
«محمد ابراهیم مرغوب» هم متولد 13 در محله خیرآباد است که
در باره خاطراتش از بیرجند قدیم می گوید: از کودکی تا نوجوانی در محله خیرآباد بودیم و تا منزل آقای فرهنگ، (میدان فرهنگ) خانه بود ولی از آن جا به بالا همه بیابان بود. فقط دبستان منصف بود که آن جا درس می خواندم. خیابان 17 شهریور هنوز نبود، می گفتند محله «کُل کلاغو» ، فقط اول خیابان 17 شهریور یک تپه بود و یک منزل در بالای آن وجود داشت. خیابان طالقانی فعلی کشتمان بیرجند بود. یادم می آید سمت چپ، همه کشتمان بود و خربزه و هندوانه هم می کاشتند و ما بچه ها گاهی شیطنت می کردیم و سری به آن می زدیم. از میدان ابوذر به بالا هم بیابان بود. خیابان معلم هم نبود. حدود 60 سال قبل که چند سال از خدمتم در بانک می گذشت، زمین منزلی که الان هستم (ابتدای معلم) را خریدم که تعداد معدودی خانه بود ولی ادامه خیابان همه اش بیابان بود. خیلی ها به من منت می گذاشتند که چرا در بیابان زمین خریده ای؟ به گفته وی مسجد آیتی داخل کوچه بود، هنوز خیابان مطهری را نداشتیم ، یک جوی آب هم از جلوی آن می گذشت. یک حمام در خیرآباد و یک حمام هم روبروی دبستان شوکتی بود. یکی دو مورد هم در کوچه ها بود که درست یادم نیست. از نظر سرگرمی بیشتر هم و غم ما، فوتبال بود. موقعی هم که سرگرمی نداشتیم عصرها می آمدیم سر فلکه خاکی بیرجند (میدان شهدا) و با بچه ها صحبت می کردیم.
محله های قدیمی
در ادامه به سراغ «محمد حسین قنادان» متولد 1303 در بیرجند می رویم که با وجود 96 سال سن خاطرات زیادی از گذشته های شهر به یاد دارد. او که از سال 38 در تهران سکونت دارد، نام جدید خیلی از مکان ها را نمی داند و به همین دلیل با همان تصویر 80 سال قبل محله های بیرجند را برایمان ترسیم می کند. « شهر از سمت جاده مشهد، از مزار دره شیخان شروع می شد و بعد به قسمت گاراژها و انبار شرکت نفت می رسیدیم. خیرآباد از آن جا شروع می شد تا جلوی قبرستان. پشت خیرآباد محله داشگرها بود. بعد رود کفترخان که حالا رود شهر از آن جا می گذرد و سپس قبرستان بود. آن طرف قبرستان هم باز به رودخانه قدیمی که از محدوده خیابان جمهوری فعلی می گذشت و در ادامه از کنار قبرستان رد می شد، می رسیدیم. به طرف شرق رود که می رفتیم، محله معروف به «کُل کلاغو» بود که هنوز کسی در آن سکونت نداشت و جاده زاهدان از آن جا می گذشت و به سربالایی اش «گدار نیِر» می گفتند. پایین تر محله «تگ چاه» بود که محدوده مسجد آیت ا...حائری و روبه روی آن را شامل می شد. یک غلام رضاخان معروف به «بشکه» و یک «جباری» بود که عکاسی می کرد. حدود سال 17 یا 18خیابان نزاری از وسط محله رد شد. سر خیابان هم یک کاروانسرا بود. زمانی که هنوز خیابان نزاری کشیده نشده بود، تپه بود و کمی که از تگ چاه بالا می آمدی ، به کوچه منبع می رسیدی که اولین منبع آب آن دوره آن جا قرار داشت. یک کوچه به موازات تگ چاه بود که خانه فرماندار (خانه شریف) بود. بعد تپه را شکافتند و خیابان نزاری کشیده شد. در این محدوده یعنی کوچه منبع از یک طرف و کوچه خانه شریف از سوی دیگر یک قبرستان بود به نام قبرستان «غریبان» که من در آن جا به دنیا آمدم. روبه روی منزل نوازی، منزل وجدانی و ... وجود داشت. خیلی کوچک بودم یادم می آید روی قبرها که خاکی بود و بیشتر سنگ نداشت، بازی می کردم و حسابی خاکی می شدم و ... .
پایین که می آمدیم، به مدرسه شوکتیه می رسیدیم که آن موقع یک قلعه هم در آن محدوده و جلوی باغ زرشکی قرار داشت و در همان زمان بخشی از سقف و دیوار هایش ریخته بود. ما بچه بودیم و می ترسیدیم که آن جا بازی کنیم، داستان هایی هم برایش درست کرده بودند. بعد آن کوچه به سمت مسجد آیتی فعلی که می آمدی به محله چهاردرخت می رسیدیم. از آن جا به سمت بالا (خیابان منتظری) می گفتند،« کوچه کللو» و مستقیم به مدرسه ای که آقای آیتی تدریس می کرد، می رسید. سر چهاردرخت هم یک مرده شور خانه بود.
محله کشتمان، تفریح گاه مردم
«قنادان» در باره تفریح مردم هم می گوید: محله کشتمان «کشمو» یکی از تفریحگاه های مردم و بیشترش مزرعه بود. 13 نوروز با توجه به این که عمده مردم وسیله نداشتند خیلی ها می آمدند به همین محدوده کشتمان، در فاصله زمانی 25 تا 30 که من معلم شده بودم، خیابان طالقانی فعلی از وسط آن کشیده شد، ما مسابقات دو را آن جا برگزار می کردیم. باغ ملی( شهرداری فعلی) هم همان موقع ها آن جا ساخته شد.
به گفته او در جشن های ملی هم جلوی هنگ مراسم مختلف برگزار می شد. شخصی به نام «جعفر شیپورچی» بود که در مراسم سوار بر اسب شیپور می زد. ما شاگرد مدرسه بودیم. اسب های هنگ هزار راس بودند که با سواران رژه می رفتند. او که شیپور می زد برخی در حال حرکت اسب ها، یک سری حرکاتی را انجام می دادند برای مثال در اصطلاح «قیچک» می زدند یعنی با یک حرکت رویشان از آن طرف می شد یا سوارکار در حال تاخت اسب با یک حرکت پایش را به زمین می زد و باز با یک پرش دوباره به روی اسب بر می گشت و حرکاتی از این دست که البته با شیپور «جعفر» همراه بود، انبوه مردم هم نگاه وتفریح می کردند.
زندگی شیرین تر بود
او البته به محلی به نام دروازه شهر هم که در واقع همان خیابانی است که جاده زاهدان را قطع می کند و امتداد شرق به غرب دارد (خیابان دانشگاه و ابتدای خیابان منتظری) اشاره و بیان می کند : آن جا دروازه شهر بود، در دورانی که من یادم می آید یعنی حدود سال های 10 دیگر دروازه ای نبود ولی هنوز اسمش به کار می رفت و آن موقع فقط یک محوطه بود.
به گفته وی بالای محله خیرآباد یک قبرستان کوچک به نام «اروس» بود که تعدادی از سربازان انگلیسی حدود 10 تا 15 نفر در آن دفن شده بودند. از آن جا به سمت غرب می رفتیم و به محله داشگری یا رود کفترخان می رسیدیم در ادامه و در کنار قبرستان محله معروف به «پی بام» قرار داشت.او در باره پیشه های موجود در آن زمان هم می گوید: برخی از کسب ها فروش اجناسی بود که از مشهد یا از پاکستان و از طریق زاهدان وارد می شد. آن موقع به صورت یک جا جنس می خریدند و به مردم و کسبه کوچک تر می فروختند. آن هایی که در سمت شمال رودخانه بودند بیشتر مغازه های تولیدی داشتند مانند دباغ ها، رنگرزها، بعد حلب سازها و علاف ها بودند که زغال و هیزمی که ساربان ها می آوردند یک جا می خریدند و برای زمستان به مردم و ادارات می فروختند . بعد کفش دوزها و گیوه دوزها قرار داشتند. سمت جنوب رود که الان بازار هست بیشتر خرید و فروش اجناس مختلف را انجام می دادند. تعدادی هم طلا فروش و نقره ساز بودند. در کاروانسراها نیز بیشتر کسانی که از روستا با الاغ جنس می آوردند دیده می شدند و آن جا خالی می کردند و مردم می خریدند که یکی در محدوده مصلی بود.وقتی از او در باره دیدگاهش در مورد زندگی گذشته و حال می پرسم این طور می گوید که امکانات کم ولی زندگی شیرین تر بود. مردم قناعت می کردند و بیشتر به خودشان متکی بودند، چشم داشتی به اموال دیگران نداشتند. هر کس به آن چه داشت قانع بود بنابراین از زندگی نهایت لذت را می برد.
الان افراد مدام خودشان را با دیگران مقایسه می کنند و می خواهند زیاد داشته باشند خیلی زود هم می خواهند به آن برسند.
یک مغازه خیاطی در حدود سال20 وجود داشت که همیشه به آن جا می رفتیم. یک تابلو داشت که روی آن نوشته بود: «عز من قنع/ ذل من طمع» که این برایم همیشه جالب بود یعنی آن که قناعت دارد عزیز است و آن که طمع دارد ذلیل است.
