
مع مع و بع بع این بره و بزغاله ها تنها موسیقی دلنوازی است که وقتی با هوهوی باد همراه می شود و در صحرا و کوه می پیچد دخترک با آن ها به اوج خوشبختی می رسد و گویی همه دنیا را به او داده اند.
دنیایی که در چشمان زلال و پاک بره های کوچولو و بزغاله های شیطون سیاه خلاصه می شود.
دنیایی که فقط او می فهمد وبره بزغاله ها.
از روزی که این بره و بزغاله ها در ابتدای فصل بهار پا به این دنیا گذاشتند هر روز صبح آن ها را به کنار گله که چوپان شبانه مادران آن ها را به صحرا برده تا شب بچرند و صبح در پستان شیری برای خوردن بچه هایشان داشته باشند می برد تا شیر بخورند پس باید با او مانوس باشند وهمه جا به دنبال دخترک. دوستان او همین چند بره و بزغاله اند دوستانی چابک اما در عین حال همراه و همدم همیشگی. اگر یک روز دخترک چوپان را نبینند دلشان خیلی برای او تنگ می شود دخترک هم همین طور خیلی با این زبان بسته ها اخت شده است و به طورحتم باید قبل از بدرقه آن ها در طویله یکایکشان را بغل کند و گرنه از او دلگیر می شوند و او هم انگار چیزی کم دارد.
هر روز آن ها را به صحرا و مزارع باقی مانده از تیغ برنده خشکسالی می آورد و حاضر نیست صفایی را که با این زبان بسته ها در این هوای آزاد و پاک دارد با هیچ چیزی عوض کند. دنیای او همین چند بره و بزغاله اند و آن ها را هر روز به صحرا می برد تا نفسی تازه کنند زیرا نمی شود این زبان بسته ها را از صبح تا شب که در آغل نگه داشت.
این بره و بزغاله ها که او به آن ها رسیدگی می کند یکی دو تا ماده اند و آن هایی هم که نرند پروار می شوند تا در فصل پروارکشان آن ها را بکشند و زیر کرسی در شب های سرد زمستان گوشت آن ها را بخورند.شاید هم همه دام های پرواری را نکشند و تعدادی را بفروشند و برای این که خریدار داشته باشند باید چاق و چله شوند.
دخترک از این طبیعت که چند سالی است با همه قهر است واز آسمان که خسیس شده و بارانی بر گونه های خشکیده و ترک خورده زمین نمی بارد ناراحت است اما می گوید: چه می شود کرد فقط باید دست به دعا برداشت و از خالق بی همتا طلب باران کرد زیرا وقتی باران نیست عشایر مجبورند یا دام ها را بفروشند و یا هم برای چرا به نقاطی خارج از استان ببرند.
به گفته او الان مادران این بره ها و بزغاله ها در نیشابورند زیرا در صحرا بوته وعلفی برای آن ها نیست. وقتی در صحرا و مرغزار چیزی برای خوردن نیست زمین هم شرمسار آن ها می شود و دل آدمی هم کباب.
دل همه عشایر برای روزهای بهاری صحرا و مرغزار ها تنگ شده و گویا دشت ها ی سرسبز به افسانه هایی تبدیل شده که مادران و پدران آن را به یاد دارند و دیگر بار هم تکرار نخواهد شد. همه عشایر آرزویشان این است که برای یک بار هم که شده شاهد آن روز های بهاری و سرزندگی صحرا ها و دشت ها باشند و جوشیدن چشمه سارها را ببینند. دلشان برای صحرا ها و دشت های سرزنده آن هم زیر نور آفتاب و مهتاب تنگ شده است خسته اند از این که صحرا بی پیرایه شده و چیزی برای عرض اندام ندارد. 5 کلاس بیشتر سواد ندارد زیرا والدینش توان مالی لازم را نداشته تا بعد از این مقطع او را برای ادامه تحصیل بفرستند.
او را به دوستان همیشگیش باید سپرد زیرا دراین زمانی که با او همکلام شده ایم بره بزغاله ها کمی دورتر رفته اند و شاید گرگی در آن نزدیکی ها باشد و آنها در امان نباشند.